
اولین روز کاری خود را در هفت سالگی تجربه کردم. زمانی که به محل کار پدرم رفتم و همان روز دسته گلی به آب دادم که نتیجهاش شد، یک هفته خانهنشین شدن پدرم از کمر درد. از همان موقع زندگی کاری خود را شروع کردم و تجربههای مختلفی داشتهام. از کار فنی گرفته تا فروش و آموزش و مدیریت. در هر کاری که قرار گرفتم خودم را سنجیدم تا بتوانم نهایتا بهترین مسیر را برای خودم ترسیم و انتخاب کنم. سالهای دانشجویی خود را نیز شبیه بسیاری از دانشجویان دیگر کار کردم. از بین تمامی فضاهای شغلی که تجربه کردم، فضای آموزش را بیشتر از همه دوست داشتم. معلم بودن را. معلمی را از مدرسه شروع کردم و با برگزاری دورههای آموزشی مختلف ادامه دادم. با بررسی فضای آموزشی به مدل جدیدی از ادارهی مدرسه و سیستم آموزشی رسیدم.
من هنر خوب گوش دادن را دارم. خدا به من توانایی این را داده است که بتوانم به حرف دل و داستان زندگی دیگران خوب گوش بدهم و برای ساختن تجربهی جدید از زندگی، کنار آنها باشم.
همیشه موفقیت دیگران را، موفقیت خود میدانستم و از رسیدن آنها به اهدافشان خوشحال میشدم. بودن کنار کودکان و نوجوانان را دوست دارم و از کار کردن با آنها لذت میبرم. من معتقدم آنها ظرفیتهای نهفتهای دارند که اگر به درستی شناسایی و از آنها استفاده شود، میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند. پس از ابتدا کنار تعداد زیادی نوجوان و جوان قرار گرفتم و به آنها کمک کردم با پیدا کردن مسیر درست زندگی خود به سمت اهداف و آرزوهایشان قدم بردارند. من هنر دوست داشتن انسانها را دارم. خدا به من قلب بزرگی داده که بتوانم با آن دیگران را دوست داشته باشم و برای رسیدن به موفقیت، به آنها کمک کنم. از همان موقع کنار بسیاری از مدیران و معاونان مدارس و مراکز آموزشی بودم و به عنوان کوچ و مشاور به آنها در نحوهی مدیریت مدارس و روش نوین آموزش کمک کردم.